
زندگی ام با زایتده رود جاریست
و معرفی لیست کتابهایی که توسط مرتضی شاهین نیا پخش می ه در این وب لاگ
برای خرید کتاب
(این زن بی عبور سایه ها مردنی ست)و کتاب های تازه ی ایران
با آقاي مرتضي شاهين نيا عزيز تماس بگيريد

....
نگران پرنده ای نباش
که دیروز از قفس بريد
از کابوس های من بلند شو
چمدانت را ببند
ولانه ات را
به مقصدی نامعلوم ببر
.
.
.
شاید
سردرد های من هم بهتر شوند
انگار
ماهی بی تنگ
تورا به یاد مادرت انداخته است
.
.
. محمدم!
یاد بگیر
هر شب با همین تنگ بی ماهی بخواب!
مرگ این بار
به شکل مردی آمد
که در سایه ها می دوید
.
.
.
ومن توانستم
ساعت ها به ساعت خیره شوم
به چشم های پسرم
.
عقربه ها را
تلو
تلو بیندازم
و روی این دیوار شنی شعری بنویسم
"مرد از چشم عاشق می شود
زن از گوش"
.
.
.
من قاعده ءبازی را یاد نگرفتم
و نفهمیدم
اگر تاسم شیر باشد
شیر در پستان هایم کپک می زند
.
.
.
سایه هارا دور می زنم
من با این زنی که پشت شعر هایش نشسته
قهرم
قهر!
کنارم نشستند
در این کوچه دویدند
در این خانه ته نشین شدند
من شدند
ما !
ویک روزهم به سرشان زد مادرشوند
وبعد
روی مرگ لباس پوشیدند
پس من مرده بودم
من مرده بودم
مرده بودم
بودم!
ولی این کلمات بودند
که بودند
من مرده بودم
زندگی
چمدان کوچک مردی است
که از پشت شیشه انتظار مه را می کشد
و انگشت های خیس زنی
که سرنوشت دایره ای اش را در هوا
ومن
هر شب از نگاهم می بارم
.
.
.
این روزها عاشقانه ترین حرفی که شنیده ام :
"زن روسری ات را بکش جلو
جلوتر
جلوتر"
گیجم
گیجم
گیجم
ونمی دانم
کدام مرد
با گرگ و میش موهای من
به حمام می رود
باید کنار این قطار می ماندم
وخیره میشدم
به دست های رنگی مادرم
_مادرم که قالی می بافت ،حامله هم بود_
تا من
احساسم را در جنین نیامده تکرار کنم
وبرای گنجشک های روی درخت
_درخت زبان گنجشک_
زبان در آورم
ومن
_من کودک بودم ،قالی باف هم بودم_
ودست های من که رنگی میشد
وسوتی که با عجله از کنارم رد
_ومادرم تکرار میشد_
قالی می بافت
حامله هم بود
.
.
.
. حامله بود
قالی هم می بافت
.
.
.
.ومن
دست هایم رنگی شد
وخوابهایم بی قطار رد!
روسری ام را کنار میزنم
تا آن مرد ترک
تسبیح ترکی بگرداند
وذکر ترکی زمزمه کند
با آن عینک سیاه آفتابی اش
تا درد در دستهایم ورم کند
و پرانتزها باز
(این شعر از چشم من هم افتاده است)
تاکبریتی بردارم
وهمین سیگاررا پشت همین پنجره روشن کنم
و تکلیف موهایم را
(اینجا قضیه بیخ پیدا میکند)
و باز
وباز این فکر به سرم میزند
که روز از چشمان من آغاز میشود
واگر من به چشمهایم سرمه بکشم
زمین پر از فوران آتشفشان خواهد شد
لعنتی
روسری ات را بکش جلو
(قرار است این چشم ها زنی را
از پشت همین پنجره نفس بکشد)
بهاره نوروزی سده
مردی که سیگار از کنار لبش به زمین افتاد
در فکرهای زنی بود
که کودکی عریان را در آیینه نفس می کشید
با بند بند انگشت های خونی
وکلبه ای روی آب
اینجا
مترسک با کلاغ به جان مزرعه افتاده است
تا
از کف دستهایم فصلی دیگر آغاز شود
وباز
وباز باران الکل ببارد
وزنده رود بی نفس جاری شود
اما
اما کدام باران؟
حالا
که دیگر اشک این شهر خشک شده است
تا مردان از خود ارضایی مفرط
با تیر و بهمن هم خوابه شوند
وزنان
بی چتر
در باران پرسه بزنند


